بد :

۱. شکر خدا امروز کوبیدیم تبریز تا به سفارش احسان ا.. خان خوش بتونیم با حمایت جناب سرخوش ، هزینه ای رو برای ساخت ماکت اولیه ی کار بگیریم .

احسان که هیچ !

با کمک علی رفتیم پیش سرخوش که کار ما رو راه بیندازه . احسان گرچه با ما گفته بود که باحاش حرف زدم ولی اصولا سرخوش از همه جا بی خبر بود.

آخری قصه این بود که سرخوش به بهانه ی اینکه شما بچه ی این محل نیستید ما رو رد کرد. (ما هم مثل بچه های خوب یه چشم بهش گفتیم و بی هیچ حرفی رفتیم بیرون! )

امروز رو الاف ایشون شدیم.

خوب :

۱. از واحد جدید فروزش کتاب خریدیم!

۲. امروز دومین روزی بود که بچه های روبوکاپ برای مسابقات کسوری آموزش می دیدن. (ما که نه ناهار خورده بودیم ، و نه کاری داشتیم ! ) رفتیم آموزشکده ی الزهرا .

قصد داشتیم از نوآموزان جناب ام خلیجی عکسی یادگار به همراه داشته باشیم که متاسفانه ( یا خوشبختانه!) با “اول ماز” استاد مواجه شدیم .

بر هر حال قرار رو بر این داریم و می دانیم که “شب دراز است” و بالاخره روزی میرسه که ما هم به جناب ام خلیجی می گیم : “اول ماز” که عکس مطلقا بی عکس !! )