روباه گفت :سلام .شارده كوچولو مؤدبانه جواب داد :سلام… شازده كوچولو به او پیشنهاد كرد :بیا با من بازی كن . من خیلی تنها هستم. روباه گفت :من نمی توانم با تو بازی كنم . چون اهلی نشده ام.شازده كو جولو آهی كشید و گفت : ببخشید .“اهلی كردن ” یعنی چه ؟.. روباه گفت :اهلی کردن چیزی است كه آدمها آن را فراموش کرده اند. یعنی ایجاد علاقه کردن … مثلآ تو برای من هنوز پسر بچه ای هستی مثل صد هزار پسر بچه دیگر . نه من نیازی به تو دارم نه تو نیازی به من داری.من هم برای تو روباهی هستم ،مثل صد هزار روباه دیگر . ولی اگر تو مرا اهلی كنی ، هر دو به هم نیازمند خواهیم بود. تو برای من یگانه می شوی و من برای تو در همه عالم یگانه خواهم شد . شازده كوجولو گفت : كم كم دارم می فهمم. یك گل هست كه گمانم مرا اهلی كرده باشد … روباه دنبال سخن پیشین خود را گرفت : زندگی من بكنواخت است . من مرغها را شكار می كنم و آدمها مرا شكار می كنند . همه مرغها شبیه همند و همه آدمها شبیه همند .روزها کسل کننده هستند. ولی اگر تو مرا اهلی كنی ، زندگیم متحول خواهد شد ، صدای پای تو با صدای همه پاهای دیگر فرق خوهد داشت. با شنیدن صدای پاهی دیگر به سوراخ خود فرار می کنم و صدای پای تو مرا از لانه بیرون خواهد کشید، . علاوه بر این ، نگاه كن. آنجا آن گندمزارها را می بینی ؟من نان نمیخورم . و گندم از نظر من به هیچ دردی نمی خورد. پس گندمزارها مرا به یاد چیزی نمی اندازند واین البته غم انگیز است ولی موهای تو طلایی است. پس وقتی مرا اهلی كنی گندم كه طلایی رنگ است یاد تو را برایم زنده می كند آن موقع من صدای پیچیدن باد در گندمزارها را دوست خواهم داشت بیا و مرا اهلی كن . شازده كوچولو گفت :دلم می خواهد ولی خیلی وقت ندارم . باید دوستانی پیدا كنم و بسیار چیزها هست كه باید بشناسم . روباه گفت : هیچ چیز را تا اهلی نکرده ای نمی توانی بشناسی . آدمها دیگر وقت شناختن چیزها را ندارند . همه چیزها را حاضر و آماده ازمغازه ها می خرند ولی چون مغازه ای نیست كه دوست بفروشد همه مانده اند بی دوست. تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی كن ! شازده كوچولو گفت :چه كار باید بكنم ؟روباه جواب داد : باید خیلی حوصله كنی . اول كمی دور از من اینجور روی علفها می نشینی . من از زیر چشم به تو نگاه می كنم و تو حرفی نخواهی زد. تمام سوءتفاهم ها ناشی از زبانست .
اما تو هر روز كمی نزدیكتر می نشینی . ..
...شازده كوچولو روباه را اهلی كرد و چون ساعت جدایی نزدیك شد ، روباه گفت : آه ، من گریه خواهم كرد . شازده كوچولو گفت : تقصیر خودت است . من بد تو را نمی خواستم ، ولی خودت خواستی كه اهلیت كنم . روباه گفت : درست است . شازده كوچولو گفت : ولی تو گریه خواهی كرد . روباه گفت:درست است . شازده كوچولو گفت :پس چیزی برای تو نمی ماند . روباه گفت :چرا می ماند . رنگ گندمزار ها . سپس گفت :برو دوباره گلها را ببین . این بار خواهی فهمید كه گل خودت در جهان یكتاست . بعد برای خداحافظی پیش من برگرد تا رازی به تو هدیه كنم … شازده كوچولو پیش روباه برگشت و گفت :خداحافظ . روباه گفت :خداحافظ .راز من این است وبسیار ساده است :بدان که هرچیزی را به چشم دل بهتر می توان دید تا به چشم سر. آنچه اصل است از چشم سر پنهان است … همان مقدار وقتی كه برای گلت صرف كرده ای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است …آدمها این حقیقت را فراموش كرده اند . اما تو نباید فراموش كنی .تو مسؤل آنی می شوی كه اهلیش كرده ای . تو مسؤل گلت هستی .شازده كوچولو تكرار كرد تا در خاطرش بماند : من مسئول گلم هستم
علم محاسبات نرم !
(2)
ریاضیات یا سواحل ویرجینیا ؟!
(1)
علم تراشه های کوچک(الکترونیک)
(3)
علم مخابرات
(3)
شخصیت های برجسته
(1)
فیزیک نوین
(1)
دانشگاه
(3)
شاید بتوانیم روزی یک مغز بسازیم!
(3)
برنامه نویسی
(4)
خوش بختی
(11)
بد بختی
(6)
پیش به سوی سال 2050 !
(5)
و این سیستم عامل مجانی !
(5)
عمومی
(6)
درد دل
(8)
General
(1)